|
كاش مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم زندگي در حالي سپري مي شود كه نمي دانم آيا فردايي هست يا نه ؟ و من به اين اميد زنده ام كه يك روز به او برسم و سرود زندگي را زمزمه كنم
اگر مي دانستي دل ترك خورده ي من با ياد چشمان باراني ات شكسته تر مي شود
هيچ گاه به من پشت نمي كردي اگر مي دانستي در خلوت شبانه ام به طنين قدمهايت گوش مي سپارم
تا آخرين ستاره در دامان سپيده به خواب برود هرگز نمي رفتي .....................
دخترك خنده كنان گفت كه چيست راز اين حلقه ي زر راز اين حلقه كه انگشت مرا اين چنين سخت گرفت ا ست به بر راز اين حلقه كه در چهره ي من اين همه تابش و رخشندگي است مرد حيرا ن شد و گفت حلقه ي خوشبختي است ، حلقه ي زندگي است همه گفتند مبارك باشد ، دخترك گفت دريغا كه مرا باز در معني آن شك باشد سالها رفت و شبي زني افسرده نظر كرد بر آن حلقه ي زر ديد در نقش فروزنده ي او روزهايي كه با اميد وفاي شوهر به هدر رفته هدر زن پريشان شد و نا ليد كه واي ، واي اين حلقه كه در چهره ي او باز هم تابش و رخشندگي است حلقه ي بردگي و بندگي است ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 10:53 توسط الیاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
|
|
الیاس الیاس عسکری |
|
|
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|