|
دوست دارم در یک شب سرد زمستانی مرگ سراغم آید : ای کسانی که مسوول دفن من هستید پارچه سیاهی بر روی تابوتم بیندازید که همه بدانند زندگی من پر از سیاهی و تباهی بوده است دستهایم را از تابوت بیرون آورید که همه بدانند دست خالی از دنیا رفته ام چشمانم را باز بگذارید تا عشق من بداند که چشم انتظار از دنیا رفته ام و در آخر تکه یخی به شکل چشم در آورید و بر روی قبرم بگذارید تا با طلوع اولین اشعه خورشید به جای آن کسی که دوستش داشتم گریه کنم... ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:15 توسط الیاس |
|
|
روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند
که تا اخر عمر بامن خواهد ماند! گفتم کيستي؟
گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکي است
که ميتوان باآن بازي کرد.
ولي حالا فهميدم که : خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:13 توسط الیاس |
|
|
ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه
ولي ميتونيم به دلمون ياد بديم كه اگه شكست
لبه هاي تيزش دست اوني رو كه شكستش نبره ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:11 توسط الیاس |
|
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 13:3 توسط الیاس |
|
|
شعر تو را خواهم گفت .
نه حافظ می خوانم نه شمس نه حتی سهراب فقط تو .... دیشب به یاد تو هفت آسمان را به جستجوی ستاره ات بوئیدم... سرت را روی شانه ام بگذار دیگر برایت ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:57 توسط الیاس |
|
|
تا حالا فکرشو کردی چه خوب می شه که برگردی؟
می خشکه آب دریا ها خراب می شه همه راها
قیامت می شه ما با هم نباشیم
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه؟
همه رودخونه ها بی آب شکسته قامت مهتاب برای این دل عاشق تموم زندگی در خواب
تموم جنگلها خالی یا سیل برده یا خشکسالی
غم گلهای خشکیده زهمه دنیا ی پاشیده می ریزند سنگها از کوهها بوی غم میده شب بوها
می شینه گرد غم بر روی عالم
زمان و ساعتش وا می سته از کار
طبیعت از طبیعت می شه بی کار
دیگه روزی نمی مونه که شب شه
دیگه عاشق کجاست تا جون به لب شه
نمی بینم دیگه قشنگی هارو سیاه می بینه چشمام رنگی هارو
به چشم من که این جوره تو که نیستی چشام کوره ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:54 توسط الیاس |
|
|
يادته بهت گفتم كه خشت ديوار دلتم،
تو هم منو شكستي ولي اشكالي نداره، حالا خاك زير پاتم
من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت٬ در تهاجم با زمان ٬آتش زدم ٬کشتم .من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم ٬ یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم ٬ من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم ٬تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم ٬ من به عشق منتظر بودن همه صبر قرارم رفت ٬ بهارم رفت ٬ عشقم مرد و یارم رفت . ادامه مطلب |
|
لینک ثابت|
یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:26 توسط الیاس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو طراح قالب |
|
|
الیاس الیاس عسکری |
|
|
![]() |
|
افراد آنلاين: تعداد بازديدها: |
|
RSS
|